دو سال و یک ماه

یک سال و یک ماهش بود راه رفت.

دو سال و یک ماهشه حرف می زنه.

البته منظور از حرف زدن تکرار کلماتیه که ما ازش می خوایم بگه. جدیدا خیلی حرف زدنش پیشرفت کرده. یه مدت طولانی هیچ پیشرفتی نداشت و همون چند کلمه معروف و تکراری خودش و می گفت ولی الان یهویی خیلی پیشرفت کرد. اگه بخوام همه حرفاشو بنویسم خیلی زیاد میشه و وقت و حوصله ندارم. سعی می کنم از حرف زدنش فیلم بگیرم که یادگاری بمونه.

مثلا امروز بعداز مدتها که به پیشی می گفت میو، گفت میشی!

خدا می دونه چه حال عجیبیه وقتی حرف می زنه.

اومدیم کرج خونه مامان بزرگم، با مامان. این سری اینجا به وضوح عاقل تر شده. حرف گوش می ده و مطیع و رامه. البته امروز اومدیم تا ببینم روزهای بعد چیکار می کنه. وقتی با محبت تمام بهش یه چیز بگم گوش می کنه یعنی وقتی که منطقی و عاشقانه ازش چیزی می خوام اونم لج نمی کنه و گوش میده.فوق العاده شیرین و ناز شده. به نظرم بچه هر چی بزرگتر میشه شیرینی و اذیتش هنزمان با هم بزرگ میشن! فقط باید به رفتارم مسلط باشم که اونم لج نکنه که اگه بخواد لج کنه و بدقلقی کنه واویلاست.

یه چیز بی نظیری که جدیدا یاد گرفته می گه اینه: میسی مامان! وااااای غش می کنم می میرم وقتی با اون لحن خاصش می گه. یادم باشه فیلم بگیرم از حرف زدناش.

ماشین ما و بابام و دایی مو کاملا میشناسه و تو خیابون این سه تا ماشین و که می بینه می گه باجیه( باباجونه) یا داییه یا باباعه... و تمام فکر و ذکرش ماشین و مسائل مربوط به اونه. بهش می گم اقای تعمیرکار.. چون عشق تعمیر ماشینه. کاپوت ماشینای اسباب بازیشو بالا می زنه و تعمیر می کنه یا سر و ته می کنه چرخاشونو وارسی می کنه. تعمیرگاه واسش به جای شگفت انگیزه. خلاصه عشق این جور چیزاست.

خداروشکر همچنان خوب مهد می ره. صبحا همسر می بردش و ظهرا مامانم می رفت دنبالش و منم ارایشگاه بودم. صبحا کیفش و سوییشرتشو ورمیداره می ره دم در وایمیسته و می گه بابا بیا بیا بیا... و موقع رفت قشنگ با من بای بای می کنه و تا پایین پله ها مدام می گه دع مامان... دع مامان...(دع=خدافظ)

کلاس ارایشگریمم پیش می ره خداروشکر. یک کم حرص خوردن داره ولی خب بد نیست و خوب پیش می ره ولی یک کم کند. خودش می گه عجله نکن. هر چی می گذره بیشتر می فهمم بی نهایت بهش علاقه دارم. دیوانه وار طالب یاد گرفتنشم. تا حالا تو عمرم به هیچ چیزی انقدر علاقه نداشتم. تمام عمرم غصه خوردم من به هیچی علاصگقه ندارم ولی الان بعد 33 سال فهمیدم واقعا به این کار علاقه دارم. وقتسگی میام خونه همش فیلم اموزشی نگاه می کنم. از نگاه کردن کوتاهی هم حتی لذت می برم. از نگاه کردن دست مربیم لذت می برم. از یادگیری هر مرحله اش لذت می برم و شوقی عجیب تمام وجودمو پر می کنه. هر قیچی ای که می زنم انپار استرس ها و تشویش هامو قیچی می کنه و می ریزه زمین. خلاصه که حالی می کنم واسه خودم.

خب دیگه خسته شدم...

مهدکودک

کارنم مهد کودک می ره.

از شنبه... الان سه روزه.

روز اول گذاشتمش و رفتم ارایشگاه خوشحال و شاد و خندان دیدم مربی نیومده و می گن تازه ساعت یک اینا میاد و منم فوق العاده عصبانی شدم. زنگ زدم و گفت دخترم پرستار نداره و از سه شنبه میاد و تو سه شنبه بیا.

روز دوم کارن و گذاشتم و رفتم دور و بر قدمی زدم و اومدم نشستم تو مهد تا ورش داشتم و اومدیم خونه.

امروز گذاشتمش و اومدم خونه... و های های گریه کردم. این ارلین بازی بود که بدون کارن میومدم تو این خونه.. اولین باری که بدون کارن از پله بالا رفتم... بدون کارن دستشویی رفتم... بدون کارن غذا پختم.. بدون کارن جارو برقی کشیدم... ولی با گریه. 

کارن خیلی راضیه وقتی میره تو کلاس برنمی گرده حتی منو نگاه کنه. وقتی هم کلاسش تموم میشه احساس خاصی از دیدن من نداره. خداروشکککککر... عین خودمه منم راحت رفتم مهد از بس میل به دوست پیدا کردن و رفت و امد داریم ما.

ولی بی قرارم.. ارامش ندارم.. انگار یه تیکه از وجودمو کندن.. استرس دارم... ته ذهنم هممممش داره به کارن فکر می کنه و مدام قیافه کارن تو نظرمه. چقدررررر مادر بودن سخته. این احساس تا اخر عمرم باهامه... خدایا من همیشه نیستم که مواظبش باشم تو مواظبش باش.. هواشو داشته باش از الان تا اخر عمرش..