روزمره

سلام سلام
چه یهو دلم خواست بنویسم بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم.
خب من الان خونه تنهام.. و تو این روزای زندگی ما کم پیش میاد من تنها باشم. کارن و گذاشتم کلاس و اومدم و در جا ولو شدم رو مبل.. همسر هم باغ کتابه.. الان ساعت دهه و ساعت دوازده مهد کارن مراسم پایان دوره دارن و باید برم. چه کیفی می کرد کارن الان اونجا.. مربیشو که میبینه عشششق می کنه.. عاشق خاله سماست.. می گفت من فقط خاله سما و مامان و بابا رو دوست دارم. می گفت می خوام تولدش براش کادو بگیرم. منم الان گفتم بهش و گفت تولدم 26 آذره. البته امیدوارم اشتباه نکرده باشم. خلاصه اذر یه کادو بدم دست کارن بره بده به معلمش. الهی من بمیرم انقدر بزرگ شدی مادر که می خوای به معلمت هدیه بدی.. می میرم برای اون قیافه و حرفا و ادا اطواراش.. چه سن خوبیه این سه سالگی. چقدر نازن بچه هادیروز خونه دوست عزیزم آزاده بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت. آزاده جون اگه می خونی سلااام:))) 
مممم دیگه چی بگم... احتمالا مسافرتمون به شهر پدری کنسله.. بخاطر کارای همسر. قبلا اینجوری بود که ما می رفتیم و بعد زنگ میزدن و یه پروژه ای پیدا میشد و همسر رسیده نرسیده برمی گشت تهران.. یعنی بلااستثنا ها... الان اینجوری شده ه اسم اونجا میاد هنوز نرفته کار پیدا میشه. همسر این روزا روزهای پرفراز و نشیب کاری ای رو می گذرونه و از فردای کاریمون خبر نداریم. امیدوارم خوب پیش بره.
منم دارم تو خونه ایلاستریتور یاد می گیرم و دیروز یه طرحی زدم همسر کرک و پرش ریخت! متاسفانه بشدت تو همه چیز استعداد دارم ولی پیگیرش نیستم و ادامه اش نمیدم. اخرین روزای شرکت همسر یه کاری بهم داد بزنم.. دیجیتال پینت.. یعنی یک جوری کشیدم همسر باورش نمیشد و هنوزم می گیم اونو ولی ادامه اش ندادم. اون فتوشاپ بود. حالا ایلاستریتور.. فعلا که عین معتادا عهد کردم هر طور شده هر روز نیم ساعتم شده تمرین کنم.. تمام.

یه چیزم بگم و برم. جدیدا یاد گرفته بگه گوگولی. از مهد یاد گرفته انگار. دستاشو میذاره دو طرف صورتم و می گه گوگولی گوگولی.. مخصوصا وقتایی مه نشستم کفششو بپوشونم وقتی صورتامون روبروی همه منو ناز میده و می گه گوگولی.. می گه مامان تو گوگولی هستی:)

دکتر امیدوار

امروز بالاخره واکسن پرونار و زدیم.

راحت شدیم بخدا از عذاب وجدان نزدنش.

دکتر گفت ماه دیگه انفولانزا هم باید بزنید.

طفلک بچه ام گریه کرد. ولی ماشالله پسرم خیلی آقاست. خیلی رفتارای منطقی و بزرگانه ای داره. راحت میشینه تا امپولش بزنن.. البته نمیدونم حالا که بزرگ شده و درک پیدا کرده دفعه ی دیگه با خاطره ای که از امروز داره چه جوری می خواد رفتار کنه.. بهش همش گفتم تو قهرمانی و اگه اینو بزنی بزرگ میشی و اینا.. الهی بمیرم وقتی داشت درد می کشید و گریه می کرد گفت الان دارم بزرگ میشم؟ همه جام بزرگ شده؟ دماغم الان بزرگ شده؟:)) بمیرم برات من بچههههه

دکتر مثل همیشه از قد و وزنش خیلی تعریف کرد و با هیجان گفت از ماه پیش تا حالا 500 و خورده ای گرم رفته رو وزنش ماشالله.. الان 16/950 عه و قدشم فکر کنم 102 بود. می گفت قد و وزن بچه چهار ساله و چهارسال و چند ماهه رو داره.. ریه اش هم گفت خیلی بهتر شده و صدا نداره ولی چهل درصد بچه ها بخاطر هوای تهران اسم دارن الان و عادیه.

بعدش رفتیم پارک طالقانی و پل طبیعت و گشت و گذاری کردیم و کافه ای رفتیم و بعد بردمش دستشویی و شلوارکش تنگ بود و جیشش تمام پاشید رو شلوارک و دستش.. 

امروز همش در حال قربون صدقه و غش و ضعف بودم براش کلا و لبخندهای پت و پهن تحویلش میدادم. اینکه میبینم چقدر بزرگ شده ماشاالله خیلی لذتبخشه.. قدش و تو عکس کنار خودم میبینم و کیف می کنم. رفتاراشو میبینم چقدر بزرگانه شده.. خیلی لذتبخشه بزرگ شدن بچه تو ببینی. بیرون که هستیم خیلی همراهه با ما. نه غری نه شکایتی.. هر چقدر راه بریم هر جایی که بریم.. ولی تو خونه همچنان اوضاع خرابه.. غر، زر، ناله، گریه.. یادمه یه همچین چیزی رو خیلی وقت پیش کوچولو بود نوشته بودم! 

خیلی می گه بریم شهر پدری.. بریم دریا صدف جمع کنیم. تازگی با صدف آشنا شده.

چند وقت پیش گریه زاری که عینک آفتابی قرمز می خوام! هنوزم یادش نرفته و می خوعد. و من می میرم برای این خواستناش.. راستش دلم میخواد یه چیزی بخواد و من براش بخرم. بعد از عینک که هنوز نخریدم گفت ساعت قرمزم می خوام. من بریم برات مادر که ادم شدی و عینک و ساعت می خوای!