خب ما به طرز عجیب غریی اسباب کشی کردیم و اومدیم کرج.. جایی که از اول بودیم.. بعد ۷ سال تهران بودن.. خیلی یهویی و اتفاقی یه خونه دیدیم و سریع گرفتیم و یه هفته ای اومدیم.. خیلی دوست داریم اینجا رو و همه چیز رویاییه.. فعلا از فکر بچه دوم اومدیم بیرون.. با این وضع کرونا هم صلاح نبود.. خیلی جدی بهش فکر کردیم و خیلی جدی گذاشتیمش کنار!!! داره دو ماه میشه اومدیم خونه جدید و من باورم نمیشه از این گذر سریع عمر.. هنوز مامان اینا اینجا رو ندیدن.. منم گیر جدیدم خرید خرت و پرت واسه خونه ست و دنبال کردن روانی وار پیج های وسایل منزل!! کلاس زبانمم بخاطر اسباب کشی و در واقع بخاطر منصرف شدن از مهاجرت گذاشتم کنار.. یه مدت هیچ کاری نمی کردم ولی الان جسته گریخته تو کارای همسر کمکش می کنم.. کارن و اینجا مدرسه ثبت نام کردم و بچه ام پیش دبستانی میشه امسال.. قلب من داره بزرگ میشه... از یک سالگی افتاده و دو تا دندون بالاش کوتاه بلند و لق شده.. تا اینکه انروز میوه گاز زد و فاتحه شو خوند.. یکیش حسابی لق شده و امروز و فرداست که بیفته و من نگرانم که باید چه کنم.. تو این کرونا دلم نمیخواد ببرمش دکتر...
هفته پیش تولدم بود و خیلی خوب گذشت.. براز اولین بار یه تولد برنامه ریزی شده و قشنگ داشتم.. با خانواده دوستم و دایی و همسرش رفتیم یه کافه فضای باز و این اولین بار بود که تو کرونا کافه و رستوران رفتیم و همه چیز عالی گذشت...
سرم شلوغه و حسابی مشغولم با این خونه جدید... تمیر کاری و خوشگل کاری... کارنم دیگه گیر نمی ده و خودش خودشو سرگرم می کنه و همه حالمون خیلی بهتره اینجا... چون خیلی بزرگتر از قبلیه شکر خدا...
کارن خیلی بزرگ و عاقل شده.. دیگه ما رو نصیحت می کنه.. دیروز یه بحثی شد با همسر.. طبق معمول همسر دچار کج فهمی شد و قهر کرد و رفت.. کارن و من هتج و واج موندیم چرا اینجوری کرد... تا اینکه شب وقتی من دستشویی بودم میره به باباش می گه بابا وقتی چیزی رو متوجه نشدی بپرس! بگو من متوجه نشدم متظورت چی بود!! و ما یک بار دیگه بهش افتخار کردیم، به این بزرگ مرد کوچک..