دکتر امیدوار
امروز بالاخره واکسن پرونار و زدیم.
راحت شدیم بخدا از عذاب وجدان نزدنش.
دکتر گفت ماه دیگه انفولانزا هم باید بزنید.
طفلک بچه ام گریه کرد. ولی ماشالله پسرم خیلی آقاست. خیلی رفتارای منطقی و بزرگانه ای داره. راحت میشینه تا امپولش بزنن.. البته نمیدونم حالا که بزرگ شده و درک پیدا کرده دفعه ی دیگه با خاطره ای که از امروز داره چه جوری می خواد رفتار کنه.. بهش همش گفتم تو قهرمانی و اگه اینو بزنی بزرگ میشی و اینا.. الهی بمیرم وقتی داشت درد می کشید و گریه می کرد گفت الان دارم بزرگ میشم؟ همه جام بزرگ شده؟ دماغم الان بزرگ شده؟:)) بمیرم برات من بچههههه
دکتر مثل همیشه از قد و وزنش خیلی تعریف کرد و با هیجان گفت از ماه پیش تا حالا 500 و خورده ای گرم رفته رو وزنش ماشالله.. الان 16/950 عه و قدشم فکر کنم 102 بود. می گفت قد و وزن بچه چهار ساله و چهارسال و چند ماهه رو داره.. ریه اش هم گفت خیلی بهتر شده و صدا نداره ولی چهل درصد بچه ها بخاطر هوای تهران اسم دارن الان و عادیه.
بعدش رفتیم پارک طالقانی و پل طبیعت و گشت و گذاری کردیم و کافه ای رفتیم و بعد بردمش دستشویی و شلوارکش تنگ بود و جیشش تمام پاشید رو شلوارک و دستش..
امروز همش در حال قربون صدقه و غش و ضعف بودم براش کلا و لبخندهای پت و پهن تحویلش میدادم. اینکه میبینم چقدر بزرگ شده ماشاالله خیلی لذتبخشه.. قدش و تو عکس کنار خودم میبینم و کیف می کنم. رفتاراشو میبینم چقدر بزرگانه شده.. خیلی لذتبخشه بزرگ شدن بچه تو ببینی. بیرون که هستیم خیلی همراهه با ما. نه غری نه شکایتی.. هر چقدر راه بریم هر جایی که بریم.. ولی تو خونه همچنان اوضاع خرابه.. غر، زر، ناله، گریه.. یادمه یه همچین چیزی رو خیلی وقت پیش کوچولو بود نوشته بودم!
خیلی می گه بریم شهر پدری.. بریم دریا صدف جمع کنیم. تازگی با صدف آشنا شده.
چند وقت پیش گریه زاری که عینک آفتابی قرمز می خوام! هنوزم یادش نرفته و می خوعد. و من می میرم برای این خواستناش.. راستش دلم میخواد یه چیزی بخواد و من براش بخرم. بعد از عینک که هنوز نخریدم گفت ساعت قرمزم می خوام. من بریم برات مادر که ادم شدی و عینک و ساعت می خوای!