آی عشق

عاشقتم کارن عاشقتم

تو دقیقا همون بچه ای هستی که می خواستم

یه بچه آروم و روبه راه 

قبلا ها وقتی بچه ها رو بغل می کردم می خواستن همه شون از تو بغل فرار کنن و آروم و قرار نداشتن

ولی تو آروم ترین و ملایم ترین بچه ای هستی که تا حالا یدم

وقتی بغلت می کنم و تو هم دستتو دور گردنم حلقه می کنی و بغلم می کنی و صورتمو بهت می چسبونم و تو هم صورتتو می چسبونی و مدتها تکون نمی خوری و حرفا و قربون صدقه هامو گوش می کنی می خوام دنیا بایسته

وقتی رات می برم یا می ریم دستشویی و منتظر آبم که ولرم شه و تو هم تو این فاصله سرتو به صورتم می چسبونی و مثل من به آب نگاه می کنی می خوام برات بمیرم

وقتی رو مبل می شینم و تو رو رو پام می نشونم و تو هم آروم لم می دی تو بغلم خوشبخت ترین زن دنیام

وقتی با اون چشمای معصومت نگاهم می کنی و به کارای من می خندی غش می کنم

همچنان عاشق پاهاتم عاااااشق

روزی هزار بار پاهات و انگشتای خوشگلتو بوس می کنم

گردن نازتو بوس می کنم و تو غش می کنی از خنده

وقتی واسه خودت تنها موندی و من میام و یهو منو می بینی هر دفعه با صدای بلند ذوق می کنی و می خندی

وقتی بی حوصله ای تو بغلم خودتو جا می کنی و لپای آویزونتو می چسبونی به سینه ام و متفکرانه به نقطه ای در پایین خیره می شی

خدایا چقدر شکر کنم.. خودت می دونی چقدر ممنونم ازت که کارن و بهم دادی و برام نگه داشتی

اون کارن نیم وجبی حالا آدم شده

باهامون ارتباط برقرار می کنه و همه چیو می فهمه

این روزها محشره... می خوام تمامشو ببلعم.. می خوام تموم نشه

هر چند که می دونم هر چی بزرگ تر بشه و ارتباطمون دو طرفه بشه لذتبخش تر می شه

ولی امان از 5 و 6 ماهگی بچه... بی نظیره

خدایا پسرمو خوشبخت و عاقبت بخیر کن

خدایا به تمام زنانی که منتظر فرزند هستن فرزندانی صالح عطا کن

این دعا رو امروز با تمام وجودم سر اذان کردم

وقتی که داشتم با تک تک سلول هام با کارن عشق می کردم و از شدت عشق اشک می ریختم...

کارن 5 ماهه

پسر قشنگم امروز 5 ماهه شد.

چهارشنبه بردیمش دکتر واسه پنج ماهگیش. دو ماه بود پیش دکترش نبرده بودم. یعنی از سه ماهگیش. ماه پیشم که تهران نبودیم. این سری حرف زیاد داشتم با دکتر که مهم ترینش یکی قد و وزنش بود که فکر می کردم خوب نیست و دیگری غذا و مسائل مربوط به اون و البته رفلاکسش که این حسابی خسته ام کرده.

به عدد و رقمای قد و وزنی که شمال بهم داده بودن از اولم اعتماد نداشتم. و همچنین به کارکرد شبکه بهداشت. اونم تو اون شهر. دکتر که قد و وزنشو گرفت تفاوت عدد تو قدش چشمگیر بود نسبت به ماه قبلش. ماه قبل بهم تو شبکه بهداشت گفتن 62.5! در حالیکه ماه قبلش تو سه ماهگی 62 بود یعنی فقط نیم سانت بلند شده بود که من باور نکردم. این سری تو مطب بهم گفتن 68!! که نفسی به راحتی کشیدم و از دکتر بردن هر ماهش مطمئن تر و راضی تر از قبل شدم. وزنشم 7.050 که دکتر گفت خوبه. من فکر می کردم الان می گه خوب نیست ولی کلا از همه چیز راضی بود. برای شروع غذا سرلاک نوشت و قرار شد این ماه فقط سرلاک برنج و شیر (نستله) بدم. برای رفلاکسشم به خواست خود من رانیتیدین داد. قطره ی اد رو عوض کرد و ادزیر داد. و برای شوره سرش هم کرم استلا.کر و شامپوی ف.وم ماست.لا.

اخ که چیکار کرد واسه سرلاک. همون شب بهش دادیم و همسر ازش فیلم گرفت. قراره از روزی یه قاشق شروع کنیم و هر روز بیشتر کنیم. این اقا مگه به یه قاشق راضی شد. چه حرصی می زد. با دستش دست منو می برد تو دهنش یا دستاشو می خورد. تحمل نداشت قاشق و پر کنم از ظرف. اصلا انگار این بچه یه عمره غذاخوره. اصلا تعجب نمی کنه که این چیه به من می دی. اخرشم گریه وحشتناک کرد و با شیر سیرش کردم. روز بعدش دو قاشق بهش دادم. باز هم همون کارا. و تا امروز که 4 قاشق دادم با یک کم تقلب فکر کنم5 تا شد ولی باز چون گشنه بود گریه کرد اخرش چون سیر نشد. الهی من قربون اون گریه با دهن پرش برم که دیوونم می کنه. اصلا یه بچه با دهن پر گریه می کنه من میرم. از اولم معلوم بود غذاخوره. تو خونه مامان اینا چیکار می کرد وقتی ما غذا می خوردیم. با دهن باز مارو نگاه می کرد و اب از لب و لوچه اش اویزون می شد و اب دهنشو قورت می داد. هرچی مامان اینا می گفتن یه ذره غذا بزن دهنش من نمی ذاشتم و اونا هم حرص می خوردن از دستم. اون شب اول قبل از سرلاک، خونه مادرشوهر، مادرشوهر گفت یک کم سیب بزن دهنش و من برای اولین بار چیزی غیر از شیر بهش دادم. اووف چیکار کرد! همون کارایی که بعدش برای سرلاکم کرد. و از اینکه نمی تونست بخوره و فقط مجاز بود زبون بزنه حرص می خورد که من بعدا گفتم خب چه کاریه این که بیشتر بچه رو عصبانی می کنه.

می خوام هر ماه پیشرفتای کارن و اینجا بنویسم که یادم بمونه ولی یادم نیست دقیقا کدوم کارش مال این ماه پنجمش بود. فکر می کنم این ماه بود که غلت زد. مدام در حال غلت زدنه عین فرفره. دیگه گذشت اون زمانی که راحت می ذاشتم تو تشک بازی و میرفتم به کارام می رسیدم. یه لحظه طاق باز نمی مونه. دمر می شه خسته میشه گریه می کنه که منو برگردون. بر می گردونم دوباره غلت می زنه! یا موقع خواب باید سمت چپش بالش بذارم چون فقط از سمت چپ برمی گرده.

و دیگه اینکه دندونش.. خارش لثه ها و اب دهن و همه ی اینا.

خرف برای گفتن زیاد دارم ولی تمرکز ندارم. کارن بیدار شده و غر می زنه و من یه عالمه کار دارم. در آن واحد چند تا کار و با هم می کنم. مثلا الان به داییم خبر دادم فردا ناهار می ریم خونه شون. بعد الان مامان بزرگم زنگ زد نشنیدم باید بهش زنگ بزنم. همسر و فرستادم بره چایی دم کنه بعد بره با کارن بازی کنه. از صبح دراز نکشیدم. روزا واقعا خسته می شم. از صبحا هم نگم بهتره:)) ساعت 7.5 بیدار باشه! هر چقدرم دیر خوابیده باشه 7.5 بیداره یا غر می زنه یا اواز می خونه. معمولا 9 می خوابه. صبح ها نباید خودمو به خواب بزنم بدتره. باید بلند شم و مراسم صبح بخیر و اجرا کنم تا خوابم مثلا بپره. شروع می کنم به گفتن صبح بخیر پسرم، صبح قشنگ پسرم بخیر، یه روز قشنگ دیگه رسیده و از این حرفا. اونم خنده های دلبرانه شو بهم تحویل می ده و من تمام احساسای بدمو از بیدار شدن از دست می دم. آی که خنده ی این فسقلیا اعجازی می کنه تو ادم که تمام خستگیاشو فراموش می کنه. در واقع خرت می کنه دیگه:)) اگه این خر کردنا نبود هیچ مادری توان بزرگ کردن بچه شونداشت. 

هر چی بزرگتر می شه منو بیشتر می شناسه و اونم بهم عشق می ورزه. جدیدا تو بغلم که هست صورتمو لمس می کنه انگار داره ناز می کنه. 

این یه ماهی که همسر و ندیده بود باهاش غریبی می کرد و تا مدتها معذب یود باهاش و اصلا نمی خندید باهاش. چند روزه که دوباره باهاش دوست شده.

امروزم پاهای خوشگلشو کشف کرد.

من واقعا حرف زیاد دارم هر چی می نویسم حق مطلب ادا نمیشه!

طولانی شد برم به کارام برسم:)

27 مرداد وقتی تو خودتو به من نشون دادی

قشنگ مامان

شش روز گذشته و من یادم نبود اینجا برات بنویسم که پارسال این موقع من از وجود قشنگت با خبر شدم.

باور نکردنیه چقدر زود می گذره زمان.

تو یه نقطه ی کوچولو بودی تو شکمم و من چه روزهای شگفت انگیزی داشتم.

مرسی که اومدی و منو مامان کردی پسر قشنگم.

امیدوارم شایسته ی مادر تو بودن باشم.

شیر خشک

دیگه کم کم این شیر نداشتن و شیرخشک خوردن کارن داره می ره رو اعصابم.
انگار نه انگار پنج ماه گذشته و من باید عادت کنم. نه من.. بلکه اطرافیانم باید عادت کنن.
اولا که این همه تبلیغ شیر مادر برای چیه؟ خب اگه کسی شیر داشته باشه می ده دیگه.مگر اینکه یه علتی داشته باشه که برای خودش بعنوان یه زن عاقل و بالغ منطقی و محترمه.
تبلیغات شیر مادر به طرز دیوانه کننده ای از در و دیوار داره می ره تو چشمم که من بی شیر رو عقده ای کنن.. که به من بی شیر بگن تو ضعیفی.. تو ناتواتی.. تو ناقصی.. تو داری به بچه ات ظلم می کنی.. از در و دیوار می ره تو چشمم که بچه های شیرمادری قوی تر و مقاوم ترن در برابر بیماری ها و بچه ی شیرخشکی تو مستعد دریافت بیماری هاست.
بسه دیگه تمومش کنید.. یک بارم از حال و احوال مادران و بچه های شیرخشکی بنویسید و بگید. بگید چقدر مادرای شیرخشکی دارن سختی می کشن. اینکه بچه گریه می کنه و درجا شیر طلب می کنه و تو باید بذاریش زمین که بری شیر درست کنی. و این زمین گذاشتن و مکث برای شیرخوار چقدر درداوره. چقدر گریه شو بیشتر می کنه. و بعد از اینکه تو شیشه به دست در حالی که تند تند داری تکونش می دی و دستت از کتف داره در میاد میرسی بالا سرشو بچه ی لجباز و می گیری بغلت که شیر بدی ولی بچه لج کرده و شیشه رو دیگه نمی گیره. اون لحظه که شیشه به دست میای بالا سرش و نگاه ملتمسانه شو می بینی یکی به خودت یکی به شیشه، می خوای زمان وایسه که بچه ات انقدر سختی نکشه. شما مقایسه کنید با شیرمادر که به محض طلب کردن بچه با ارامش و راحتی سینه تو دهنشه. یا نصفه شب وقتی از خواب ناز پا می شی که شیر بدی دو ساعت باید بری تو اشپزخونه، چراغ و روشن کنی، شیر درست کنی، بیای بدی، بعد در حالی که داری از خواب می میری بری دوباره اشپزخونه و شششششش شیر اب و باز کنی و شیشه ی چرب و چیلی رو بشوری.. باز هم مقایسه کنید با شیرمادری ها که بدون اینکه سختی ای به خودشون بدن همونجا تو جاشون به بچه شیر می دن و بعدش تاپ می خوابن!
حرف و نگاه های مردم و که نگو. بچه یبوست می گیره.. تقصیر توعه که بهش شیر خشک می دی. بچه وزن نمی گیره.. تقصیر توعه.
یا اگه خیلی هم مهربون باشن نگاه های "اخی بمیرم برای بچه ات" منو کشته.

اخی شیر نداری؟؟؟؟!!
توی اینستاگرام، کانال های تلگرام، تلویزیون.. همه جا نقاشی ها و کاریکاتورها و صحبت ها و درد دل ها.. همه جا صحبت از شیر مادره.. چی بخوریم شیرمون زیاد شه، چی بخوریم بچه نفخ نکنه، چه جوری بچه رو از شیر بگیرم، غذای کمکی برای نوزادای شیر مادری، ورزش در دورانی که شیر خودتو می دی، جلوگی..ری برای اونایی که شیر می دن!!!
من اصلا نمی بینم شیر خشکیارو.. شایدم اونا هم مثل من انقدر تو سری خوردن که مجالی برای عرض اندام ندارن.
خلاصه که همه ی مادرا عاشق و دلسوز بچه هاشونن. فکر نکنید که شما دلسوز ترید برای بچه شون! به چشم ظالم نگاه نکنید به مادرای بیچاره ای که شیر ندارن.


شیرم هنوز کامل قطع نشده. هر چی می گذره کارن داره بیشتر قهر می کنه با سینه. انقدر که هی خورده دیده چیزی ازش نمیاد. ولی من هنوز دلم نیومده که بیخیالش بشم. هنوز دلم نیومده رژیم یگیرم و همین یه قطره شیرم خشک شه و دارم از چاقی می میرم. دلسترایی که می خوردم برای افزایش شیرم شنیدم خیلی چاق می کنه. ولی بخاطر کارن تحمل می کنم. هنوزم امیدوارم که بتونم شیر بدم.

کارن مامان، منو ببخش که نتونستم بهت شیر مادر بدم. تقدیر ما اینجوری بوده. ولی قول می دم از مهر مادری بی نیازت کنم پسرم.