پسر قشنگم امروز 5 ماهه شد.

چهارشنبه بردیمش دکتر واسه پنج ماهگیش. دو ماه بود پیش دکترش نبرده بودم. یعنی از سه ماهگیش. ماه پیشم که تهران نبودیم. این سری حرف زیاد داشتم با دکتر که مهم ترینش یکی قد و وزنش بود که فکر می کردم خوب نیست و دیگری غذا و مسائل مربوط به اون و البته رفلاکسش که این حسابی خسته ام کرده.

به عدد و رقمای قد و وزنی که شمال بهم داده بودن از اولم اعتماد نداشتم. و همچنین به کارکرد شبکه بهداشت. اونم تو اون شهر. دکتر که قد و وزنشو گرفت تفاوت عدد تو قدش چشمگیر بود نسبت به ماه قبلش. ماه قبل بهم تو شبکه بهداشت گفتن 62.5! در حالیکه ماه قبلش تو سه ماهگی 62 بود یعنی فقط نیم سانت بلند شده بود که من باور نکردم. این سری تو مطب بهم گفتن 68!! که نفسی به راحتی کشیدم و از دکتر بردن هر ماهش مطمئن تر و راضی تر از قبل شدم. وزنشم 7.050 که دکتر گفت خوبه. من فکر می کردم الان می گه خوب نیست ولی کلا از همه چیز راضی بود. برای شروع غذا سرلاک نوشت و قرار شد این ماه فقط سرلاک برنج و شیر (نستله) بدم. برای رفلاکسشم به خواست خود من رانیتیدین داد. قطره ی اد رو عوض کرد و ادزیر داد. و برای شوره سرش هم کرم استلا.کر و شامپوی ف.وم ماست.لا.

اخ که چیکار کرد واسه سرلاک. همون شب بهش دادیم و همسر ازش فیلم گرفت. قراره از روزی یه قاشق شروع کنیم و هر روز بیشتر کنیم. این اقا مگه به یه قاشق راضی شد. چه حرصی می زد. با دستش دست منو می برد تو دهنش یا دستاشو می خورد. تحمل نداشت قاشق و پر کنم از ظرف. اصلا انگار این بچه یه عمره غذاخوره. اصلا تعجب نمی کنه که این چیه به من می دی. اخرشم گریه وحشتناک کرد و با شیر سیرش کردم. روز بعدش دو قاشق بهش دادم. باز هم همون کارا. و تا امروز که 4 قاشق دادم با یک کم تقلب فکر کنم5 تا شد ولی باز چون گشنه بود گریه کرد اخرش چون سیر نشد. الهی من قربون اون گریه با دهن پرش برم که دیوونم می کنه. اصلا یه بچه با دهن پر گریه می کنه من میرم. از اولم معلوم بود غذاخوره. تو خونه مامان اینا چیکار می کرد وقتی ما غذا می خوردیم. با دهن باز مارو نگاه می کرد و اب از لب و لوچه اش اویزون می شد و اب دهنشو قورت می داد. هرچی مامان اینا می گفتن یه ذره غذا بزن دهنش من نمی ذاشتم و اونا هم حرص می خوردن از دستم. اون شب اول قبل از سرلاک، خونه مادرشوهر، مادرشوهر گفت یک کم سیب بزن دهنش و من برای اولین بار چیزی غیر از شیر بهش دادم. اووف چیکار کرد! همون کارایی که بعدش برای سرلاکم کرد. و از اینکه نمی تونست بخوره و فقط مجاز بود زبون بزنه حرص می خورد که من بعدا گفتم خب چه کاریه این که بیشتر بچه رو عصبانی می کنه.

می خوام هر ماه پیشرفتای کارن و اینجا بنویسم که یادم بمونه ولی یادم نیست دقیقا کدوم کارش مال این ماه پنجمش بود. فکر می کنم این ماه بود که غلت زد. مدام در حال غلت زدنه عین فرفره. دیگه گذشت اون زمانی که راحت می ذاشتم تو تشک بازی و میرفتم به کارام می رسیدم. یه لحظه طاق باز نمی مونه. دمر می شه خسته میشه گریه می کنه که منو برگردون. بر می گردونم دوباره غلت می زنه! یا موقع خواب باید سمت چپش بالش بذارم چون فقط از سمت چپ برمی گرده.

و دیگه اینکه دندونش.. خارش لثه ها و اب دهن و همه ی اینا.

خرف برای گفتن زیاد دارم ولی تمرکز ندارم. کارن بیدار شده و غر می زنه و من یه عالمه کار دارم. در آن واحد چند تا کار و با هم می کنم. مثلا الان به داییم خبر دادم فردا ناهار می ریم خونه شون. بعد الان مامان بزرگم زنگ زد نشنیدم باید بهش زنگ بزنم. همسر و فرستادم بره چایی دم کنه بعد بره با کارن بازی کنه. از صبح دراز نکشیدم. روزا واقعا خسته می شم. از صبحا هم نگم بهتره:)) ساعت 7.5 بیدار باشه! هر چقدرم دیر خوابیده باشه 7.5 بیداره یا غر می زنه یا اواز می خونه. معمولا 9 می خوابه. صبح ها نباید خودمو به خواب بزنم بدتره. باید بلند شم و مراسم صبح بخیر و اجرا کنم تا خوابم مثلا بپره. شروع می کنم به گفتن صبح بخیر پسرم، صبح قشنگ پسرم بخیر، یه روز قشنگ دیگه رسیده و از این حرفا. اونم خنده های دلبرانه شو بهم تحویل می ده و من تمام احساسای بدمو از بیدار شدن از دست می دم. آی که خنده ی این فسقلیا اعجازی می کنه تو ادم که تمام خستگیاشو فراموش می کنه. در واقع خرت می کنه دیگه:)) اگه این خر کردنا نبود هیچ مادری توان بزرگ کردن بچه شونداشت. 

هر چی بزرگتر می شه منو بیشتر می شناسه و اونم بهم عشق می ورزه. جدیدا تو بغلم که هست صورتمو لمس می کنه انگار داره ناز می کنه. 

این یه ماهی که همسر و ندیده بود باهاش غریبی می کرد و تا مدتها معذب یود باهاش و اصلا نمی خندید باهاش. چند روزه که دوباره باهاش دوست شده.

امروزم پاهای خوشگلشو کشف کرد.

من واقعا حرف زیاد دارم هر چی می نویسم حق مطلب ادا نمیشه!

طولانی شد برم به کارام برسم:)