خواستم اشتباه و افسوس از اردیبهشت ننوشتن و جبران کنم که یهو بی مقدمه از آبان شروع کردم به وبلاگ نویسی. می خواستم بهانه قشنگی برای شروع این کار داشته باشم ولی نشد. اردیبهشت گذشت و ماه های دیگه هم، 5 ماه و یک هفته از اون اتفاق رویایی و فراموش نشدنی می گذره. شبی با شکوه، تحقق رویاهای شیرین کودکی و نوجوانی: عروسی!

زندگی آرام و عاشقنه ما از شب 28 اردیبهشت 91 شروع شد و زندگی مون از صبح جمعه 29 اردیبهشت رنگ دیگه ای گرفت. زندگی کردیم و زندگی کردیم تاااااااااا الان که 5 ماه و یک هفته از اون روز می گذره. الان من یک زن متاهل 5 ماهه هستم که 3 سال منتظر این زندگی بودم. 3 سال انتظار برای زندگی با محبوبم. برای با هم بودن، با هم زندگی کردن، با هم نشستن، با هم برخاستن، با هم لذت بردن، با هم خندیدن، با هم گریه کردن، با هم تلاش کردن و بدست آوردن.قطعا وقتی 3 سال برای بدست آوردن چیزی بی قراری کنی، قدرشو میدونی و سعی می کنی از تک تک لحظه های زندگی مشترکت لذت ببری.

ایجاد این وبلاگ برای رسیدن به این اهداف بود: یکی ثبت لحظات زندگی با ارزشم، دیگری ارزیابی خودم و رفتارم تو زندگی و بالا و پایین کردن مسائل و مشکلات و درس گرفتن از آنها و از همه مهم تر یادگاری ای قطعا با ارزش برای کودکی که هنوز به دنیا نیامده.

بریم ببینیم چی میشه!