خوشحالم که دیگر مجبور نیستم صبح خیلی زود از خواب بیدار شوم و رختخواب عزیزم را به مقصد دانشگاه یا محل کار ترک کنم.

خوشحالم که مجبور نیستم سه تا مترو و دو تا تاکسی عوض کنم و آن ازدحامی که معرف حضورتان در وسایل نقلیه عمومی هست را به جان بخرم.

خوشحالم که ناگزیر به تحمل صدای گوش خراش و آزار دهنده دستفروشان مترو در راه بازگشت نیستم.

خوشحالم که مجبور نیستم آدمهای رنگارنگ و جورواجوری که یک عمر به فرهنگ ایرانی شان افتخار کردیم و خلافش در مترو و کوچه و خیابان ثابت شد را ببینم و دم نزنم.

خوشحالم که مجبور نیستم هر روز گوشه پیاده رو ها زنان و مردان سیه چرده فقیر و "بدبخت" به تمام معنی کلمه را همراه با کودکی که غالبا با خود همراه می کنند را ببینم که شوربختی شان تیری می شود و قلبم را پاره می کند.

خوشحالم که مجبور نیستم هر روز مورم هجوم نگاه های هرزه و ناپاک مردانی باشم که نقطه ای از این شهر جز واگن های ابتدایی و انتهایی! متروها از حضور شومشان در امان نیست.

خوشحالم که مجبور نیستم هر دفعه که سوار تاکسی می شوم شاهد بالا رفتن کرایه هایشان باشم و به فکر اینکه آیا الان بقیه پولم را پس می دهد یا نه!

خوشحالم که مجبور نیستم ساعتهای زیادی از عمر با ارزشم را پشت ترافیک های عظیم شهر تلف کنم.

.

.

.

من برای خودم زندگی رویای ای می سازم از هر آنچه قلبم را آرام می کند و خودم را از ناپاکی ها و عناصر آزار دهنده جدا می کنم، اگرچه این زندگی رویایی در یک مامن 80 متری محصور شود. خودخواهی نیست چشم بستن به روی آسیب های اجتماعی مملکتم، توان تغییر و اصلاح را به تنهایی ندارم. پس به ناچارخود را پنهان می کنم و چشم هایم را می بندم و خودم را در فضای امن خانه ام زندانی می کنم. چه زندانی آرام و خوشبختی هستم.

(معلومه این پست و تو مترو نوشتم؟!!!)