خانوم میان سال رو کرد به دختر کوچولوی سه ساله ای که مادرش داشت تعریف می کرد که چقدر عاشق لباس عروس و عروسی است، گفت عجله نکن عجله نکن، تو هم عروسی می کنی بالاخره، خودتو نکش!(جمله دقیق و یادم نیست ولی با همین مضمون)

چرا باید از سه سالگی تو گوش یه دختر پاک و معصوم و کوچولو بخونیم که ازدواج چیز بدیه؟ چرا وقتی به یه دختر نوجوون میگیم ایشالا عروسی تو می گه نههههههههه من نمی خوام ازدواج کنم؟ در حالیکه معلومه دروغ میگه. دوست داره ازدواج کنه ولی فکر می کنه ازدواج چیز بدیه. خانوم میان سال عزیز! کاملا معلومه که تو ازدواج خوبی نداشتی مثل خیلی از همسن و سالات، که حالا یا اصولا فهم و درکشون نمیرسیده تو اون سن پایین که ازدواج کردن یا به زور شوهرشون دادن. این دلیل نمیشه که به یه بچه سه ساله القا کنی که ازدواج همچین چیز تحفه ای هم نیست. این درسته که انسان ها بر اساس تجربیات و شرایط خودشون دنیا رو می بینن ولی نباید حکم صادر کنن که ازدواج خوب نیست صرفا به این علت که خودشون تجربه بدی داشتن.

بجای نشستن و تو گوش بچه ها خوندن که ازدواج بده، مانع پیشرفته، محدودیت میاره، بدبخت میشین، مردا هیولا هایی هستن که قصدشون رسوندن آزار و اذیت به شماست، بشینین فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، به فطرتتون رجوع کنید، یک کم هم مثبت اندیش باشید که عزیز من ازدواج یه امر فطریه که خدا تو وجود همه گذاشته. طبیعت انسانه. پس بجای پاک کردن صورت مساله به بچه هاتون اینطور یاد بدید که عقلتونو کار بندازین و موقع ازدواج فکر کنید و آگاهانه تصمیم بگیرید تا یک عمر خوشبخت بشید.

 آیا اگر این زن ازدواج نکرده بود خوشبخت میشد؟ آیا ازدواج نکردن راه حل است؟ آیا اگر ازدواج صحیحی کرده بود هم ذهنیت یک دختر بچه زیبای معصوم در آرزوی عروسی را نسبت به این مساله خراب می کرد؟