هفته 27
حاملگی خیلی خیلی سریع می گذره
هفت ماهگیم شروع شده و احساس می کنیم از وقتی وارد هفت شدم شکمم به طرز محسوسی بزرگتر شده
ولی کماکان هرکی می بینه تعجب می کنه که چقدر کوچیکه
اصلا جلب توجه دیگران رو نمی کنه و همچنان نیاز به لباس حاملگی ندارم
البته بجز شلوار که همون اوایل خریدم و همچنان می پوشمش
ولی بلیز خونه و مهمونیم همون قبلیاست
من همیشه عاشق لباس حاملگی بودم ولی خب انگار قسمت نیست بخرم
من همچنان همون دختر درازم که فقط قسمت شکمش یک کم اومده جلو تییییز!
پهلو هم حتی ندارم!
صورتمم همچنان لاغره و هیچ اثری از پف نیست.
تقریبا ده کیلو وزن اضافه کردم و نمی شه گفت که اصلاااا چاق نشدم، خودم می فهمم که شدم ولی مثل اون موقع ها که چاق شده بودم بعد عروسی هیچ کس نمی فهمه، احتمالا بخاطر قدمه.
کمر دردم روز به روز بیشتر می شه و کمتر از قبل می تونم بیرون باشم
وقتی تو خونه ام پر از انرژی و توانم ولی وقتی بیرون می رم خییییلی زود کمرم درد می گیره و کم میارم
مثل سابق پیاده روی های طولانی نمی تونم برم و وقتی یک ساعت می شه به حد مرگ خسته می شم
مثلا دیروز که با همسر و مامان رفته بودیم فروشگاه های سمت نمک. ابرود با وجود اینکه عاشقشونم ولی واقعا خسته شدم و دو سه تا رو بیشتر نتونستم ببینم.
یا امروز صبح که با همسر رفتیم پیاده روی تا رسیدیم خونه شد یه ساعت و من داغون داغون بودم
این درحالیه که من هنوز هیچی واسه بچه نگرفتم و از تصور خرید و بهار رفتن غصه ام می گیره
قند و فشارم رو مغزمه و کلافه ام می کنه
ازمایش قندی که دادم خیلی خوب بود ولی وقتی خودم با دستگاه می گیرم بالاتره و دکترا حرف منو باور نمی کنن و به ازمایش بسنده می کنن. خودم شدم دکتر خودم و باید مراعات کنم. ولی واقعا نخوردن غذا و شیرینی واسم سخته. می خورم و عذاب وجدان می گیرم. کاش اصلا دستگاه قند نداشتم و منم جواب ازمایشگاهو باور می کردم.
فشارمم تو تهران 13 بود که دکتر نگران شد و گفت رعایت کن و ازمایش داد. اینجا که دکتر رفتم 11 بود. شمال که ناخوداگاه فشار پایین میاد البته منم رعایت می کنم.
واسه تیروییدمم اینجا رفتم دکتر و ازمایشمو که دید گفت باید دوز داروتو تو بارداری زیاد می کردی و نصف در هفته زیاد کرد. منم که تا حالا فکرمی کردم دکتر زنانم خودش حواسش به این چیزا هست و ول کرده بودم. نگو این دکتر معروفا قربونشون برم فقط به فکر پولن و عین خیالشون نیست. یعنی من اگه یه ادم بی سواد و نا اگاه بودم تا الان نمی دونم چی به سر قند و تیروییدم اومده بود. چون هر دفعه خودم بهشون یاداوری می کنم که حواستون به این چیزام باشه!
تکونای نی نی هر چی می گذره بیشتر می شه و دلپذیر تر. دیگه جزيی از خودم شده و بیشتر می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. دارم بهش عادت می کنم. به بودنش و تکون خودنش. جدیدا به غذا واکنش نشون می ده و بعداز غذا اگه دراز بکشم حسابی قر می ده. وقتایی که کار بد کرده باشم و احساس خطر کنم واسه بچه و اونم تکون نخوره استرس می گیرم ولی وقتی با یه لگد شدید خودنمایی می کنه لبخند می زنم و با تمام وجودم خدا رو شکر می کنم که حالش خوبه.
اینجا بودنمون خیلی خوبه. سرم حسابی گرمه و خیلی زیاد می خندم. از همه بیشتر می خندم و بلند تر. از تمام فرصتها برای خندیدن و شاد بودن استفاده می کنم چون می دونم برگردم تهران دیگه از این چیزا خبری نیست. از بودن با مامان زیاد استفاده می کنم و بعد از ظهر با وجود خواب الودگی زیااااد نمی خوابم و پیشش می شینم که بیشتر باهاش باشم.
از هوای پاک نهایت استفاده رو می کنم و نفسای عمیق می کشم و لبخند می زنم. بوی گل و دریا می ده هوا.
غذاها خوشمزه و مامان پز و ارگانیکن و خلاصه کارن کلی خوشبحالش شده.
ولی خب ادم وقتی تو خونه خودش نباشه نظم زندگیش بهم می خوره. مثلا خورد و خوراک مخصوص حاملگیم از دستم دررفته. اجیل و لبنیات و سبزیجاتی که همیشه تو وعده های غذاییم بود بهم ریخته و یا یادم می ره بخورم یا وقت نمی شه یا میلی دیگه واسشون ندارم.
یا برنامه موسیقی گذاشتن واسه بچه که عادتم شده بود اینجا عملا نمی شه
یا صحبت کردنای هر روزم باهاش...
و نزدیکیم با خدا... که همیشه تو شلوغی فراموش می شه.
ولی هر چی که هست خوبه اینجا... همه جوره...