این هفته برام مساوی بود با تشدید کمردرد

خیلی شوق برای فعالیت دارم ولی نمی تونم

شوق برای پیاده روی، خرید،...

این چند روز هوا عالی بود و آفتابی و جون می داد برای پیاده روی که یک بار رفتم و یک کم طولانی شد و مردم رسما

اینجا تختمون هم ناجوره و خیلی فرو می ره و گود می شه و اصلا هر دوتامون کمردرد گرفتیم

از لایـکوی اینجا سرویس رختخواب نی نی رو خریدم دیروز

خیلی خیلی برام لذتبخش بود این خرید

و یه سری خورده ریز واسه خودمون و یه فلاسک خوشگل برای نی نی

امروز دوتایی رفتیم بیرون و این تقریبا اولین بیرون رفتن واقعیمون بود تو این دو هفته

یعنی رستوران و رمانتیک بازی های کنار دریایی!

نشستن تو کافی شاپ ساحلی و نگاه کردن به دریای آروم و سکوووووت و چایی...

این فصل مسافر نیست و همه جا خلوته

تو اون ساحل فقط ما بودیم.

هوا نه گرم بود و نه سرد... ولی دوردست مه بود

آسمون چند رنگ و کوه هایی شبیه نقاشی های نقاشان چینی

اون چند ساعتی که تنهای تنها اونجا نستیم و چایی خوردیم و حرف زدیم و دریا رو نگاه کردیم محشر بود

احساس سبکی و آرامش می کردم و اون لحظه نه ناراحت بودم نه نگران بودم نه غمگین... و هیچ چیزی نمی تونست حال خوب منو ازم بگیره

حتی اون لحظه یه خبری هم از مامان اینا شنیدیم که می تونست حالمو بد کنه ولی نکرد

یه اعترافی بکنم...

امروز از همون اول که رفتیم بیرون و اون رستوران زیبای دنج و تو آلاچیقای کوچیک و باصفاش نشستیم تا اون اخرش که تو ساحل قدم می زدم، از اینکه این آخرین سفر دوتاییمونه دلم می گرفت. و حتی یه لحظه گریه ام گرفت. حالت کسی رو دارم که داره یه چیزیشو از دست می ده. این روزها روزهای خداحافظیه. خداحافظی با سی سال از زندگیم که 24 سالشو دختر تنها بودم و 6 سالشو همسر یه مرد. خداحافظی با بی مسئولیتی... نمی دونم... با خیلی چیزا. 

پسرم منو ببخش ولی من امروز خیلی کم به یادت افتادم. امروز اصلا حس مادرانه نداشتم. امروز فقط خودم و همسر و می خواستم. و کیف کردم. 

نمی دونم سه ماه دیگه چی می شه. نمی دونم آدم به بچه اش چه حسی پیدا می کنه. نمی دونم بچه داشتن چه شکلیه. هیچ تصوری از آینده ندارم. من 6 سال در کنار همسر خوش بودم. فقط امیدوارم بقیه اش هم در کنار فرزند یا فرزندانم هم خوش باشم.