پسر قشنگم 6 ماهه شد.

انقدر جذاب و دوست داشتنی شده این عروسک کوچولو که حد نداره.

اصلا حاضر نیستم به عقب برگردم چون روزا و ماه های اول زیاد جالب نیست بچه داری ولی عوضش 6 ماهگی...

البته خب الان سخت تره فکر می کنم چون غذا دادن داره، بازی کردن داره و سرگرم کردن و تمام توجه رو معطوف کردن به بچه که الان خیلی می فهمه و خیلی هم ازت توفع داره... ولی خب خیلی بهتره از اون موقع که هنوز شناختی از این عروسک کوچولو نداری و نمی شناسیش و نمی دوی باید باهاش چیکار کنی.

این روند آگاه شدن بچه ها خیلی جالبه. خیلی خوبه که اون تورو می شناسه و عاشقته. خیلی خوبه که بهت می خنده و بازی می کنه. خیلی خوبه که دستاشو به سمتت دراز می کنه و می خواد مثلا نازت کنه.

بهم وابسته شده و باید همش جلو چشمش باشم. این در حالیه که من انقدر که اعتماد بنفسم پایینه در مورد بچه امم باور نمی کردم که گریه هاش برای اینه که منو می خواد. یه بار از بیرون اومدیم خونه و من رفتم دستشویی و کارن هم بیدار شد منو ندید و شروع کرذ به گریه و هرچی همسر بغلش کرد و راش برد آروم نشد و اومد دم دستشویی و گفت زود بیا کارن تورو می خواد. گفتم حالا از کجا می دونی که منو می خواد؟ گفت چشمش دنبال تو می گرده! و وقتی اومدم بیرون و منو دید و تو بغلم آروم شد فهمیدم که آره منو می خواد!

یعنی در این حد اعتماد بنفسم داغونه!

آخ که چقدرررر لذت بخشه که یه موجود کوچولو که از خون خودته و شکل خودته با تمام وجودش تورو بخواد و تو پناه این عروسک باشی. آخ که تو گوشش نجوا کردن و آروم قربون صدقه رفتن و نوازش این عروسک چقدر لذتبخشه.

درباره شباهت گفتم.. جدیدا همه می گن شکل من شده و بیشتر شکل بابام.  البته تک و توک در حد یکی دو نفر هستن که هنوزم می گن شکل همسره. خب بعضی موقع ها شکل من می شه بعضی وقتا هم شکل همسر ولی بیشتر مواقع شکل خانواده منه. خانواده همسر که از اولش همه متفق القول می گفتن به هیچ وجه شبیه همسر نیست و هنوزم کماکان بر این عقیده استوارن! و چقدر شنیدن این حرف از زبون خانواده شوهر دلنشینه که می گن بچه ات شبیه خودته!

قیافه کارن قابل مقایسه با نوزادیش نیست. زیر و رو شده. و چون زودم دنیا اومده بود خیلی قیافه ی عجیبی داشت اون اوایل. مخصوصا وقتی تو دستگاه بود. من چند تا عکس دارم از اون روزاش ولی چند تا رو همون لحظه پاک کردم به قدری که زشت بود بچه ام! یعنی زشتاااا.. ولی الان پشیمونم می گم کاش بود آدم مقایسه می کرد. هیچ کسم ندیده اون روزاشو جز همسر. الان که می بینمش سفید شده و موهاش روشن شده و دماغش کوچیک شده و مژه هاش بلند شده و ... عشق می کنم و خدا رو هر لحظه شکر میکنم.

شما تصور کنید موجود 2/850 کیلویی رو که نه مژه داره نه ابرو..سبزه.. چشا نزدیک هم..صورت پر از مو تا نزدیک چشما...دماغ گنده!! الهی مادر براش بمیره

ولی الان هر دیقه بهش می گم زیبا تر از تو وجود نداره

البته شما خیلی حرفای مادرای عاشق و جدی نگیرید!

نوبت دکتر این ماهشو از دست دادم شنبه بود و من یادم نبود و دکتر هم رفت مسافرت. کلی کار داشتم با دکتر درباره غذاش.

باید تو نت خودم یه سرچی بکنم.

امروز اولین آب سیب رسمی عمرشو خورد و چقدرم خوشش اومد.

هفته پیش و تعطلات کرج بودیم من و کارن. مامان و بابا اومده بودن خونه مامان بزرگم و ما هم رفتیم.

اونجا بهش آب انگور و یه ذره آب هندونه هم دادن.

کلا به چیزی نه نمی گه.

خیلی خوب بود کرج. خیلی بهمون خوش گذشت. همش مهمونی و بیرون. هوا هم عالی بود. همه بهم می گفتن چرا رفتین تهران و چرا ما از کارن بی بهره ایم. تو خانواده و فامیل ما کلا هیچ بچه ای حز کارن وجود نداره و همه عاشقش شدن و این مدته حسابی همه کیف کردن و کارن هم حسابی بازی کرد و سرش گرم بود.

روزای ما هم مثل همیشه می گذره و انگار رو دور تند گذاشتنش. فردا تولد 37 سالگی همسر و ماهگرد 6 کارنه. خیلی دلم می خاست تولد بگیرم ولی نشده فعلا.

با وجود بچه سخت به همه ی کارام می رسم. البته اگه گوشی نبود می رسیدما. مثلا وقتی کارن خوابه باید به کارای خونه برسم ولی نمی رسم و بیشتر تو نتم. اگر هم نباشمم باز نمی رسم. کارن اگه بیدار باشه که هیچی همه چی تعطیله. این عقب افتادن از کارام منو کلافه می کنه. اینکه یه کاری رو که قبلا براحتی و سرعت انجام می دادم الان خیلی طول می کشه. غذا پختنا آخر شبه و ظرف شستنا معمولا. کارای پروژه هم که حسابی محدود شده و سخت می تونم به همسر کمک کنم. حتی از رسیدگی به کارن هم راضی نیستم و از خودم بیش از اینا توقع دارم ولی نمی دونم چرا پس هیج وقت وقت ندارم!

یه عالمه کار دکتری دارم. صد تا دکتر باید برم و کلا همه جام داغونه. منتظر دفترچه امم که صادر شه.

چند نفرم باید دعوت کنم و چند جا هم باید برم فعلا که آسانسور خرابه طبق معمول و ما هم خونه نشینیم.

اینم خلاصه ای از گزارش زندگی ما.

وبلاگ نویسی از دستم در رفته و خیلی بی مزه می نویسم. فقط میام که حداقل یه ذره از حال و احوال کارن بنویسم حداقل. خودمون که هیچی. اصلا نمی دونم قبلا چی می نوشتم انقدر می نوشتم!

اها امروز آهنگ شاد گذاشته بودم و با کارن می رقصیدم! کیف می کرد و بلند بلند می خندید..

طفلک همسر از وقتی کارن اومده اصلا نمی شه از اون زیاد بنویسم. ایشالله دفعه بعد

حوابم میاد آخه

این اقا هم  صبح بیداره! الانم ساعت 2 عه. من بیچاره