شب عجیب مادر و پسری
تو یکی از اون روزایی که کرج بودیم خونه یکی از فامیلامون کارن و شب خوابونده بودم.
تو یه اتاق خیلی تاریک بودیم با یه نور خفیف قرمز.
طبق معمول تو بغلم خواب بود و تا گذاشتمش رو تخت بیدار شد.
منم اهمیت ندادم که بیدار شد.
تو اون تاریکی منم کنارش دراز کشیدم.
حال روحیم داغون بود.
کارن با آرامش یک آدم بزرگ به من نگاه می کرد.
چشماش لبخند می زد و هیچ تکون نمی خورد.
یه لحظه احساس کردم باید یه حرفایی رو بزنم.
بعد با لحن بزرگانه انگار که یه کارن بزرگ کنارم دراز کشیده شروع کردم به صحبت کردن باهاش.
درددل نکردم حتی یک کلام. فقط گفتم کارن.. وقتی بزرگ شدی باید شاد باشی.. هیچ چیزی ارزش غصه خوردن نداره.. هیچ پلیدی ای وجود نداره و..و ...
گفتم و گفتم و بی اختیار اشکمم جاری شد.
کارن همچنان تکون نمی خورد و با چشمهایی مهربون و آروم و در نهااااایت آرامش بهم نگاه می کرد.
لحظات عجیبی بود خیلی عجیب. انگار که من حرف نمی زدم، اون با من حرف می زد و منو آروم می کرد.
انگار اصلا تو این دنیا نبودیم.
کارن اون شب انقدر منو آروم کرد که به کل تمام حالات بد روحیم از بین رفت.