خوبه اینجا هست هر وقت استرس دارم و حالم خرابه بیام... چه خوبه همه مون مثل وبلاگای سخاوتمندمون باشیم، آروم، بی حاشیه، بی ادعا، بی توقع... بی توقع.. بی توقع.. بی توقع

تو پیجای مختلف خیلی می بینم که میان می گن ۴۰ ساله که بشی دیگه از قضاوت های دیگران نمی ترسی.. دیگه آرومی، رهایی.. من که ۴۱ هم رد کردم و نشدم...

آدما.. آدما.. امروز به همسر می گفتم یه ساله که یه حصار محکم کشیدم دور خودم که از خودم محافظت کنم از آسیب آدما.. آدما خیلی خطرناکن.. داشتم ازش می پرسبدم که چی شد من اینجوری شدم؟ من که عاشق آدما و شلوغی و ارتباطات بودم.. یه چیزایی دیدیم از آدما که هنوزم زهرش تو بدنم هست.. یک ساله بند و بساطمونو جمع کردیم و از اون شهر ترسناک زدیم بیرون و از زهر پراکن ها دور شدیم ولی هنوز انگار زهرشون کامل از بدنم بیرون نرفته..

چطور میشه که یه آدم انقدر ناامن و ترسناک باشه برات که بی دلیل نشیتی زندگیتو می کنی، وسط شلوغیای زندگیت یه ترسی از اون آدم یهو میفته تو جونت.. اون تو یه شهر دیگه، من تو یه شهر دیگه..

لیلی تا کی میخوای بترسی لیلی؟ خسته نشدی از ترس؟ تو تا ته خرابی اون رابطه رفتی و برگشتی، دیگه از چی می ترسی؟ لعنتی تو ۴۱ سالته.. مادر یه پسر گنده ی ۱۰ ساله ای.. پاشو جمع کن خودتو.. ترس مادر همه بیماریای روحی و جسمیه

من از یه آدم ۷۰ ساله می ترسم.. از بیکار شدنم می ترسم.. از تلفن زدن به آدمای متوقع تیکه انداز می ترسم.. از عکس العمل کارفرمام می ترسم.. از یبوستم می ترسم.. از کمردردام می ترسم.. از چاق شدن دوباره کارن می ترسم.. هر هفته سه شنبه ها میخوام برم کلاس گیتار می ترسم.. از شروع هر پروژه جدیدی می ترسم.. از مصاحبه های کاری می ترسم.. از هر برآمدگی کوچیکی تو بدنم می ترسم.. از هر ماه سر تایم خ.و.ن ندیدنم می ترسم.. از اینکه خونه شمال مشتری نداره و مجبور شیم ارزون بفروشیم و اینجا نتونیم خونه بخریم می ترسم.. از وضعیت ناپایدار کار همسر می ترسم.....

پووووووووووف....

گور پدر همه شون...

بهتر شدم...