افکار مالیخولیایی

شاید زیادی از قضیه کار کردن و کار نکردن و خونه نشینی و این حرفا صحبت کردم. ولی این مسئله واقعا برام دغدغه شده. از هر چی بدت بیاد سرت میاد. هر چی و هر کی و سرزنش کنی هم سرت میاد. یک عمر مامانمو سرزنش کردم واسه خونه داریش و ادامه ندادن درسش. از وقتی خودمو شناختم و سعی در شناخت خودم و آرزو هام کردم می خواستم روش زندگی ای غیر از مامانم داشته باشم. مامان من حقش نبود که خونه دار شه. دختری بود که معدل دیپلمش 5/19 شده بود و بالاترین معدل تو استان شناخته شده بود، دانش آموزی فوق العاده زرنگ و درس خوان و نمونه هم از لحاظ درسی هم اخلاقی. یه دختر آروم و نجیب و تا حدی خجالتی که همه سرش قسم می خوردن. حتی معلم های دبیرستان من و برادرم که معلم مامانم هم بودن هر وقت مامان میومد مدرسه مون سرزنشش می کردن که تو حیف شدی درستو ادامه ندادی و زود ازدواج کردی. خلاصه که من یه عمر شاهد این حرفا بودم و با خودم عهد کرده بودم که من یه روشی رو برم که بعد ها باعث افتخار خانواده ام و صد البته فرزندم باشم. همین شد که سال 81 بزرگترین تصمیم زندگیم و گرفتم و پیش به سوی هدفی والا نقل مکان کردم به شهری بزرگتر که قابلیت پیشرفت داشته باشه که مثل مامانم نشم! که فرزندم بهم افتخار کنه!(البته این به این معنی نیست که من به مامانم افتخار نمی کنم!)

ده سال گذشت... من اینجام... یه زن خونه دار!

من به شدت با این مسئله دست به گریبانم. هر روز، هر روز... انگار دو نفر تو مغز من هر روز دارن با هم دعوا و بحث می کنن. یکی شون می گه تو یه زن خونه دار بی کار و بی ارزشی. تو لیاقت به درجات بالا رسیدن و نداشتی و تا آخر عمر باید فقط بپزی و بشوری و اتو کنی! تو لیاقت اون همه خرجی که بابات برای تحصیل رشته پر خرجت و تحصیلات تکمیلیت همراه با مخارج خونه و زندگیت تو یه شهر دیگه با هزینه های چند برابر رو متقبل شد و نداشتی، و همسر و فرزندت و خانوادت بهت افتخار نمی کنن.

 اون یکی میگه من تلاش خودمو کردم. یک سال تمام به هر دری زدم نتونستم کار مرتبط با رشته مزخرفمو پیدا کنم، حتی سر کار غیر مرتبط با رشته ام هم رفتم و تعدیل نیرو شدم. از طرفی شرایط کنونی زندگی من و جایی که داریم زندگی می کنیم حقیقتا به من امکان کار کردن و نمیده. و در توان من نیست روزی 4-5 ساعت فقط تو رفت و آمد باشم.

بعد خودم و گول میزنم که نه عوضش من یه زن ایده آل برای همسرم هستم که وقتی خسته میاد خونه جلوش غذای گرم و خوشمزه می ذارم و با آغوش باز و لبخند و حوصله پذیراش هستم و وقتی بچه دار شدم یک مادر نمونه و تمام وقت براش خواهم شد و کودک معصوم و بی گناهم رو مجبور نخواهم کرد که ساعت 5 صبح بیدار شه که بره مهد کودک.

اینا همه حرف هایی بود که مامان وقتی تو تنگنا گیر می کرد برای دلداری خودش و در جواب سوال های دوره نوجوانی من به ما میزد!

من اونقدر خودمو درگیر این افکار کردم که فراموش کردم که با اینکه تو خونه ام ولی چقدر کمک حال همسرم تو انجام پروژه هاش هستم. بخش عمده ای از کار همسرم پروژه هایی هست که تو خونه انجام میده و تنها دلگرمیش تو قبول کردن تعداد زیادشون منم. خودشم بارها گفته که من به امید تو اینا رو می گیرم و اگه تو بهم کمک نکنی نمی رسم همه شو انجام بدم. من با اینکه خونه ام هزار برابر بیرون کار کردنم دارم کار مفید انجام میدم. کاری که نه استرس داره، نه صبح زود بیدار شدن، نه هر روز دیدن آدمهای جورواجور، نه درگیری و حرف و حدیث های تو محل کار، نه اتلاف وقت تو رفت و آمد و .... و مهمترین چیز اینکه واقعا کار یاد می گیرم در خلال کار کردن. چون هر شب همسرم اشتباهامو بهم می گه و کار یادم میده. ولی همیشه یه حسی بهم میگه اگه می خوای مفید باشی، اگه می خوای موفق باشی، اگه می خوای جایگاه اجتماعی داشته باشی، باید بیرون از خونه کار کنی که اسمت "زن خونه دار" نباشه. که وقتی خواستی بجای بعد از ظهرا صبحا بری باشگاه، منشی باشگاه با چشمای گرد شده ازت نپرسه که می تونی صبحا بیای؟ و تو ذهنش داستانی از زندگی من بسازه که این دختره حتما سر کار نمیره که می تونه صبحا بیاد پس حتما درسم نخونده و تحصیلات دانشگاهی نداره، پس حتما خانواده اش یا اونقدر فقیر بودن که نتونستن بفرستنش دانشگاه، یا اونقدر بی فرهنگ بودن که زود شوهرش دادن، یا خودش کودن بوده که نتونسته بره دانشگاه! ولی اون خبر نداره که من یه زمانی دارای شآن اجتماعی استاد دانشگاه بودم. و به مدت یک سال چندین نفر از دانشجو تا مسئولین دانشگاه هر روز برام دولا راست میشدن و استاد خطابم می کردن. اون خبر نداره که من همه مقاطع تحصیلیمو تا تحصیلات تکمیلی با افتخار گذروندم. اون خبر نداره که من ده سال فقط بخاطر درس و دانشگاه از خانوادم جدا شدم که در آینده انسان با ارزشی بشم.

با همه این تفاصیل من هنوزم با افکار مالیخولیاییم به شدت درگیرم.

توهم

مگه من برای این این وبلاگ و درست نکردم که چیزای مهم تو یادم بمونه؟ که بدونم مثلا تو فلان روز چه فکری ذهنمو به خودش مشغول کرده بود؟ خدا نکنه یه توهمی بیفته تو سرم، اول مغزم منفجر میشه، بعد قلبم، بعد دستها و پاها و بعد به کل نابود میشم! اینو می نویسم که بعد که حقیقت مشخص شد بیام و با خوندن این پست به خودم لعنت بفرستم که آقا جان تو رسما خودآزاری؟!

قضیه از این قراره که ما یه تیکه طلایی خریداری کردیم و خوشحال و شاد و خندان استفاده اش کردیم چند صباحی تا اینکه یه چند روزه احساس خارش در آن ناحیه می کنم. من به هر چی غیر از طلا و نقره و استیل حساسیت دارم. سابقه نداشته که من وقتی طلا استفاده می کنم کوچکترین احساسی تو پوستم بکنم. الان من دچار این توهم شدم که نکنه این طلا نیست و فروشنده بهم انداخته! دوستان عزیز فیسسسسسس بوکی هم لطف کردن و منو تو پرورش این فکر منفی بیش از پیش یاری دادن. تا آخر این هفته هم برام مقدور نیست که برم شهر*(!) و به چند جا نشونش بدم. حالا من موندم نصف شبی با این فکر که مثل خوره منو می خوره چه جوری بخوابم.

*خداییش شهرو حال کردین؟ ما برای انجام کارهایی از این قبیل باید یه سربه نزدیک ترین شهر ممکن بزنیم. چون تو ده ما (!) فقط اصناف محترم سوپرمارکت و میوه فروش و داروخانه مشغول کسبند.

این روز ها

وقتی همسر عزیزم خودشو خوشگل و خوش بو می کنه و همراه با متلک ها و تیکه های شوخی وار من مبنی بر خوشگل کردن برای دیگران میره سر یه قرار کاری، وقتی تلفنی که باید به مادر شوهرم بزنم و آدرس دکتری که مامانم گفته بود و ازش بگیرم و با ابراز محبت ها و قربون صدقه های مادرشوهرم مواجه می شم، وقتی بعد از حدود یک ماه که به علت قطعی تلفن مامانم نتونسته بودم باهاش یه دل سیر صحبت کنم انقدر حرف زدم تا خالی شدم، وقتی غذا رو گذاشتم واسه خودش آروم بپزه و هیچ عجله ای ندارم واسه زود آماده کردنش، وقتی خونه مرتب و رخت خوابا جمعه، اونوقته که پتوی پوشیدنی روبدوشامبر مانند صورتی مو می پوشم و لم می دم رو مبل و لپ تاپ در بغل بدون ذره ای استرس، راحت و آزاد میرم به مهمونی مجازی تو خونه های وبلاگی دوستام کیف می کنم. یکی از بهترین تفریح ها و لذت های دنیا برام شده وبلاگ خونی و دوست پیدا کردن. مثل اینکه از اول باید اینطور می بود که من بطور مجازی دوستی کنم با آدمها. حیف که این سیستم دیر اختراع شد و دوران کودکی و نوجوانی و ابتدای جوانیم در خلوت گذشت. از ابتدا هیچ علاقه ای به بازی های گروهی و بعدتر به گپ ها و جمع های بیش از دو نفر نداشتم. ولی امروز در 27 سالگی روزهای زندگی متاهلیم رو بدون اینکه مجبور باشم شال و کلاه کنم و از خونه بیرون برم در سکوت و آرامش خانه ام می نشینم و دوستی می کنم و می گم و می شنوم و از تجربه های دوستام استفاده می کنم و روزگار خوشی رو از در کنارشون بودن می گذرونم. من آرامش این روز هامو با هیچ چیز دیگه ای عوض نمی کنم.

غربت

ده سال پیش، سال 81 وقتی بزرگترین تصمیم زندگی ام مبنی بر نقل مکان به کرج آن هم به تنهایی و فقط با 17 سال سن برای ساختن آینده ام و تغییر رشته دبیرستانم گرفتم، اولین قدم را به سوی تنهایی بر داشتم. سه سال پیش وقتی تصمیم به ازدواج با یک مرد تهرانی گرفتم دیگر مطمئمن بودم که برای همیشه باید دور از خانواده ام زندگی کنم. همیشه فکر می کردم وقتی ازدواج کنم وابستگیم به خانواده ام کمتر می شود و قطعا انقدر درگیر همسر و زندگیم می شوم که جای خالی شان را دیگر احساس نمی کنم. ولی درست نبود. من بعد از ازدواج خیلی بیشتر به خانوادم احساس نیاز کردم. وقتی همسرم منزل نیست و من تنها هستم، وقتی می بینم که دختر های تازه ازدواج کرده مثل من هر روز به دیدن خانواده شان می روند و سهم من از دیدار با خانواده ام تنها یکی دو روز در ماه است به فکر فرو می روم. با خودم فکر می کردم که مگر ما چند سال دیگر فرصت با هم بودن را داریم که از سیر دیدن هم بی نصیبیم؟ ده سال دوری هیچ چیز را عوض نکرد علیرغم تصور خودم و بقیه، که عادت می کنیم. عادت نمیشود ندیدن و حس نکردن  پدر و مادر. دیشب دوباره آن فکر لعنتی به سراغم آمد: اگر دیگر نبینمشان؟ اگر روز های آخر کنارشان نبودم؟ نه... من نباید به افکار منفی دامن بزنم.

هیچ وقت مشکلی در رتق و فتق امور منزل نداشتم. از همان ابتدای عروسی خودم به تنهایی از پس خانه داری و پذیرایی از مهمان و خرید و آشپزی و همسرداری بر می آمدم و از این بابت خیلی نبود مادرم را حس نمی کردم. ناراحتی من در نبودنشان است. نبودنشان در روز های سخت، در غمها و دل تنگی هایم. من همیشه در خانه پدریم مهمان بودم. مهمان چند روزه. هیچ وقت نشد که هر وقت دلمان خواست شب نشینی برویم و برگردیم. یا مثل دختر های دیگر در نبود همسرم روز ها به خانه پدری بروم و آنجا برای شام منتظر همسرم باشم. مسائلی که برای خیلی ها ممکن است به شدت پیش و پا افتاده بیاید. ولی برای من و امثال من مشکلات بزرگی هستند. بزرگترین مشکل که هنوز نیامده دوران بارداری و بچه داری است که تازه آنجاست که نبودنشان بیش از هر موقع دیگری خود نمایی می کند.

این تنهایی وقتی پر رنگ تر می شود که تو نمی توانی اوقاتت را با کسان دیگری بگذرانی. نه دوست نه فامیل. هر روز از طرف چند نفر از فامیل و دوستان مورد شماتت و گله گزاری قرار می گیرم مبنی بر تلفن نزدن و سر نزدن و نبودن! در حالی که نمی دانند من با ارتباط بر قرار کردن با آنها ذره ای هم تنهاییم پر نمی شود. و ترجیح می دهم روزها ساعتها تنها در خانه اوقاتم را با کتابی، وبلاگی، فیس بوکی، تلویزیونی چیزی پر کنم و منتظر بمانم تا همسرم از راه برسد. یا خودم را سرگرم اس ام اس زدن به مادرم کنم و خود را با دیدن اس ام اس"دختری قشنگ من چطوره؟" راضی و خوشحال نگه دارم.

دوران دانشجویی، من در میان انبوه همکلاسیان بومی، جزء قشر بسیار محدود دانشجویان راه دوری(شهرستانی) بودم. وقتی که گهگاهی از مشکلات دوری از خانواده و دل تنگی هایم صحبت می کردم، دوستان عزیز تهرانی نه تنها درک نمی کردند بلکه مرا متهم به "لوس بودن" می کردند! و من در 18 سالگی خودم را هر روز سرزنش می کردم که "ابراز دلتنگی برای خانواده ات نکن چون تو را لوس می پندارند!" (عجب حماقتی!) و من آنقدر تلاش کردم دلتنگی هایم را در قلبم پنهان کنم تا همچون یک دختر قوی و محکم به نظر بیایم. در دوران شیرین آشنایی با همسر محبوبم وقتی از دیدن او در نمایشگاهی که با دو نفر از دوستانم بر پا کرده بویم، لبخندی از اعماق قلبم به لب آوردم و ذوق کردم، باز هم با واکنش یکسان از تجربه قبلی از همان دوستان مواجه شدم. و در سن 24 سالگی فهمیدم که ابراز علاقه هر چند نا محسوس که تنها با یک لبخند مهربانانه به محبوبم بود از من یک دختر "لوس" می سازد! و یاد گرفتم که باز هم احساسات مهار ناشدنی ام را پنهان کنم و در قرار ها و نمایشگاه های بعدی علیرغم دیدن ابراز محبت های خودشان به همسرشان، سعی کردم رفتار جدی و خانومانه ای! با نامزدم داشته باشم.

اکنون اما در سن 27 سالگی فهمیدم  بهترین روز های عمرم را چقدر با اهمیت دادن به نظر های دیگران گذراندم و چقدر خودم را تنبیه کردم و چقدر سعی کردم خودم نباشم. ابراز احساسات برای پدر و مادر و برادر و همسرم نمود لوس بودن نیست. دل بزرگی می خواهد دیدن احساسات دیگری، که اگر غمگین از غربت بودند تسلی شان باشیم و اگر هیجان زده از دیدار محبوبشان با خوشی هایش شریک باشیم.

 

من نمی خواااااااااااااااام برم سرکار!+پی نوشت

این قانون طبیعته که هر وقت دنبال چیزی باشیم از ما دور می شه و هر وقت رهاش کنیم به سمتمون میاد. بدبختی اینجاست که من نه تنها رهاش کرده بودم بلکه کلا انداخته بودمش تو زباله دان تاریخ! حالا که نمی خوامش بد جور بهم چسبیده! آقا جان من کار نمی خوام. چرا گیر دادی به من؟ چرا حالا که دارم از خونه نشینیم لذت می برم باید کائنات یاد من بیفتن؟ به خدا داشتم حال می کردم، داشتم زندگی می کردم، منو وسوسه می کنی؟ حقوقش بالاست؟ خوب باشه! استخدام رسمی می کنن؟! خب بکنن!! من راهم دوره. در توانم نیست هر روز ساعت 4 و نیم بیدار شم و 8 شب برسم خونه. اون وقت چیزی از من می مونه؟ اون وقت می تونم همسر ایده آلی باشم؟ فردا پس فردا اگه بچه ای بیاد که دیگه واویلا! اگه هم جمع کنیم بیایم تهران که هر چی می گیرم باید بدم اجاره خونه. وای اگه جواب استخاره خوب بیاد چی؟؟

من نمی خواااااااااااااااام برم سرکار! زوره؟


لازم به ذکره که این کار که قبولش نکردم ۱۲۰۰۰۰۰ حقوقش بود و بلافاصله استخدام رسمی می کرد و استخاره هم بسیار خوب اومد. نکته دیوانه کننده اش این بود!

تنبلی

من آدم استرسی و حرص و جوشی ای هستم، بر عکس همسرم خونسرد ترین آدمیه که تا حالا دیدم. بطوری که اگر ما رو درون یک همزن بریزند و مخلوط کنن قطعا انسان متعادلی در خواهد آمد! یاد گرفته ام که اصرار ها و استرس دادن های من به همسرم مبنی بر تعمیر لوازم خانه یا خرید یک چیز یا ... هیچ اثری ندارد و باید یک جوری خودم را با شرایط وفق بدم! البته از حق نباید گذشت که من و همسرم هر دو بی نهایت تنبلیم پس قطعا همه ی تقصیر ها رو نباید گردن فاکتور خونسردی انداخت. به هر حال ما زن و شوهری هستیم که:

هنوز بعد از 5 ماه و نیم شیر دستشویی را که بی امان آب از دست می ده درست نکردیم و مجبور به بستن آب سرد و شستن دست با آب داغ(جوش) شدیم.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم لامپ اتاق ها رو عوض نکردیم، یکی شبها چشمک می زنه و اون یکی پر مصرفه.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم توری به پنجره هال نزدیم و هر شب توسط پشه ها گزیده می شیم.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم کولر رو محفوظ نکردیم که جلوی ورود پشه و جانور رو بگیریم.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم دوش حموم رو درست نکردیم که هر دفعه رو سرمون نیفته.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم جا کفشی نخریدیم که بی نهایت کفشهامون تا وسط خونه ردیییییییف چیده نشه.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم کمد نخریدیم که هر از چند گاهی مجبور نشم لباسایی که از کمد پارچه ای زپرتی میریزه زمین رو تا کنم و سر جاش بذارم.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم صندلی اپن نخریدیم که مجبور نشیم هر دفعه رو میز ناهارخوری بشینیم و خراب بشه.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم عکس برای قاب عکس پنج تایی روی شومینه چاپ نکردیم.

 هنوز بعد 5 ماه و نیم برای میز وسط هال وسیله تزیینی نگرفتیم.

و در آخر ما هنوز رادیات ها رو هواگیری نکردیم.( این آخری هنوز 5 ماه و نیم نشده!)

.

.

.

و این داستان ادامه دارد!

بابا و مامان

وقتی مامان و بابا میان خونه مون و تلفن بابا زنگ می خوره و دوستش می گه کجایین و میگه خونه لیلی، کیف می کنم. خونه لیلی یعنی لیلی مستقل شده، لیلی خانوم شده، لیلی با همسرش تو یه خونه مستقل و جدا دارن زندگی می کنن، یعنی لیلی انقدر بزرگ شده که شایستگی تشکیل خانواده رو داره و با همسرش یه زندگی رو تشکیل دادن، یعنی استقلال ما رو به رسمیت شناختن و حاضر شدن 4 ساعت راه رو تو روزای تعطیل و جاده شلوغ به جان بخرند و پا به خونه آرزوهاشون بذارن، خونه ای که همیشه بابا سال ها قبل از ازدواجم با عشق از اون حرف می زد که هر وقت اومدم خونه ات از من با چایی پذیرایی کن! حالا من خانوم شدم و سر خونه زندگی خودم هستم و بابا و مامان میان و من ازشون پذیرایی می کنم، کیک و چایی و میوه، صبحانه و ناهار و شام. و اونها کیف می کنن و هر لحظه از آرامشی که اینجا دارن صحبت می کنن. قطعا خیلی باید لذت بخش باشه بری خونه ثمره زندگیت و خوشبختی و آرامششو به چشم ببینی. و لذت بخش ترین قسمت ماجرا برای من اینه که وقتی مهمونام رفتن شهرشون زنگ بزنن و بگن خیلی بهمون خوش گذشت و ابراز محبت به همسرم کنن و بگن همسرتو ببوس! برای یه زن هیچ چیز خوشایند تر از این نیست که خانواده اش عاشق همسرش باشن و من احتمالا جزء خوشبخت ترین ها هستم.

88/8/8

سه سال پیش در چنین روزی من از شدت استرس سردرد گرفتم و رفتم دو تا قرص استامینوفن خوردم، در حالی که همه می خندیدن و از هم فیلم می گرفتن و لحظات شادی می آفریدند! یک پیراهن بلند آستین بلند بنفش پوشیده بودم و یک کمربند پهن مشکی روی آن بسته بودم با یک کفش مشکی با اندکی پاشنه، قسمتی از موهای تا روی شانه ام را که تا آن روز مشکی بود، از بغل و بالای سر جمع کرده بودم و عطر ورساچه زده بودم. استرس استرس استرس...

تا اینکه آمدند، با یک سبد گل و یک جعبه شیرینی.. و باز هم استرس، نگاه ها، ارزیابی ها، لبخند های رضایت، خنده و خوش و بش و تمام...

ما داشتیم زن و شوهر می شدیم! باور نمی کردم، هنوز هم باور نمی کنم همسرمن همان پسر درشت هیکل محجوبیه که 4 سال تو راهرو ها و راه پله های دانشگاه می دیدمش و همیشه با عجله از کنارم رد می شد. 4 سال تمام حتی یک لحظه هم فکر ازدواج با این هم دانشگاهی محجوب و پسر خاله بهترین دوستم را نمی کردم.

8/8/88 قطعا جالب ترین و هیجان انگیز ترین روز زندگی ما بود.

 

ازدواج کنید!

خانوم میان سال رو کرد به دختر کوچولوی سه ساله ای که مادرش داشت تعریف می کرد که چقدر عاشق لباس عروس و عروسی است، گفت عجله نکن عجله نکن، تو هم عروسی می کنی بالاخره، خودتو نکش!(جمله دقیق و یادم نیست ولی با همین مضمون)

چرا باید از سه سالگی تو گوش یه دختر پاک و معصوم و کوچولو بخونیم که ازدواج چیز بدیه؟ چرا وقتی به یه دختر نوجوون میگیم ایشالا عروسی تو می گه نههههههههه من نمی خوام ازدواج کنم؟ در حالیکه معلومه دروغ میگه. دوست داره ازدواج کنه ولی فکر می کنه ازدواج چیز بدیه. خانوم میان سال عزیز! کاملا معلومه که تو ازدواج خوبی نداشتی مثل خیلی از همسن و سالات، که حالا یا اصولا فهم و درکشون نمیرسیده تو اون سن پایین که ازدواج کردن یا به زور شوهرشون دادن. این دلیل نمیشه که به یه بچه سه ساله القا کنی که ازدواج همچین چیز تحفه ای هم نیست. این درسته که انسان ها بر اساس تجربیات و شرایط خودشون دنیا رو می بینن ولی نباید حکم صادر کنن که ازدواج خوب نیست صرفا به این علت که خودشون تجربه بدی داشتن.

بجای نشستن و تو گوش بچه ها خوندن که ازدواج بده، مانع پیشرفته، محدودیت میاره، بدبخت میشین، مردا هیولا هایی هستن که قصدشون رسوندن آزار و اذیت به شماست، بشینین فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، به فطرتتون رجوع کنید، یک کم هم مثبت اندیش باشید که عزیز من ازدواج یه امر فطریه که خدا تو وجود همه گذاشته. طبیعت انسانه. پس بجای پاک کردن صورت مساله به بچه هاتون اینطور یاد بدید که عقلتونو کار بندازین و موقع ازدواج فکر کنید و آگاهانه تصمیم بگیرید تا یک عمر خوشبخت بشید.

 آیا اگر این زن ازدواج نکرده بود خوشبخت میشد؟ آیا ازدواج نکردن راه حل است؟ آیا اگر ازدواج صحیحی کرده بود هم ذهنیت یک دختر بچه زیبای معصوم در آرزوی عروسی را نسبت به این مساله خراب می کرد؟

عشق

عشق یعنی اینکه  با اینکه اینترنت باز نیست ایمیل های جالبشو برام می فرسته.

عشق یعنی اینکه وقتی خونه نیستم حتی حوصله نداره شب چراغا رو روشن کنه.

عشق یعنی اینکه وقتی خسته می رسی خونه با لبخند و آغوش مهربونش میاد به استقبالت، جاتو میندازه استراحت کنی، شامتو میاره و به پرحرفیات با تمام وجود گوش میده.

عشق یعنی اینکه وقتی قراره بره یه جایی که با تمام وجود دلش می خواد بره، تو آخرین لحظه پشیمون میشه و کلی راه بر می گرده خونه که وقتی از چشمی در می بینمش سوپرایز بشم.

عشق یعنی اینکه هر روز بدون توقع و منت گذاری خودش صبحانه رو حاضر کنه.

عشق یعنی اینکه وقتی حوصله غذا پختن ندارم و نپختم آروم میره نون و پنیر می خوره.

عشق یعنی اینکه پسوردشو بهم میگه.

عشق یعنی اینکه وقتی دست پختمو می خوره کلی تعریف و تشکر می کنه.

عشق یعنی اینکه وقتی مریضم نمی ذاره کار کنم و تمام کارای خونه رو خودش انجام میده.

عشق یعنی اینکه چون من از موسیقی سنتی خوشم نمیاد، با اینکه برای خودش تمام زندگیه انقدر صداشو کم می کنه که منو آزار نده.

عشق یعنی اینکه چون می دونه من از سفره جمع کردن و پاک کردن خوشم نمیاد با وجود خستگی هر روز این کارو می کنه.

عشق یعنی اینکه وقتی از خیابون رد میشیم، میاد سمت ماشینا و میگه: "بیا اینور تو بچه ای!"

عشق یعنی اینکه با اینکه کلید داره، زنگ میزنه که من بیام درو باز کنم.

عشق یعنی اینکه کارت های بانکی شو به من می ده و تمام حساب کتابا و مدیریت مالی رو به من می سپاره.

عشق یعنی اینکه وقتی صبح بیدار میشم می بینم که مدتهاست نشسته بوده و به من نگاه می کرده.

عشق یعنی اینکه وقتی از خونه بیرون میره نوشته محبت آمیز می نویسه و میزنه به در یخچال.

عشق یعنی اینکه برای هر کاری حتی مسائل کاری خودش با من مشورت می کنه و بدون رضایت من هیچ کاری انجام نمی ده.

عشق یعنی اینکه با بزرگواری از خیلی از بجه بازی ها و کار های اشتباهم چشم پوشی می کنه.

عشق یعنی اینکه وقتی براش اس ام اس میاد از من می خواد که ببینم کیه و بهش از طرف خودش جواب بدم.

 عشق یعنی او...

 

پی ام سی!

خیلی آزار دهنده ست  که این عزیزان خواننده وقتی آهنگی به غایت ناراحت کننده می خونن ایقدر به ظاهرشون رسیدگی می کنن!

عزیز من تو وقتی انقدر متاثری که همچین آهنگی می خونی پس قاعدتا نباید انقدر وقت بذاری که یه لباس برق برقی ماکسی مجلسی بپوشی و ناخنهاتو لاک بزنی و آرایش ضایع هفت قلم بکنی و کلاه گیس دو متری جارو مانند رو سرت بذاری.بخدا لازم نیست همیشه رسمی و مجلسی خودتون رو آرایش کنید.

لطفا فضای کلیپتونو متناسب با ملودی و موسیقی خود انتخاب کنید!

خوشحالم!

خوشحالم که دیگر مجبور نیستم صبح خیلی زود از خواب بیدار شوم و رختخواب عزیزم را به مقصد دانشگاه یا محل کار ترک کنم.

خوشحالم که مجبور نیستم سه تا مترو و دو تا تاکسی عوض کنم و آن ازدحامی که معرف حضورتان در وسایل نقلیه عمومی هست را به جان بخرم.

خوشحالم که ناگزیر به تحمل صدای گوش خراش و آزار دهنده دستفروشان مترو در راه بازگشت نیستم.

خوشحالم که مجبور نیستم آدمهای رنگارنگ و جورواجوری که یک عمر به فرهنگ ایرانی شان افتخار کردیم و خلافش در مترو و کوچه و خیابان ثابت شد را ببینم و دم نزنم.

خوشحالم که مجبور نیستم هر روز گوشه پیاده رو ها زنان و مردان سیه چرده فقیر و "بدبخت" به تمام معنی کلمه را همراه با کودکی که غالبا با خود همراه می کنند را ببینم که شوربختی شان تیری می شود و قلبم را پاره می کند.

خوشحالم که مجبور نیستم هر روز مورم هجوم نگاه های هرزه و ناپاک مردانی باشم که نقطه ای از این شهر جز واگن های ابتدایی و انتهایی! متروها از حضور شومشان در امان نیست.

خوشحالم که مجبور نیستم هر دفعه که سوار تاکسی می شوم شاهد بالا رفتن کرایه هایشان باشم و به فکر اینکه آیا الان بقیه پولم را پس می دهد یا نه!

خوشحالم که مجبور نیستم ساعتهای زیادی از عمر با ارزشم را پشت ترافیک های عظیم شهر تلف کنم.

.

.

.

من برای خودم زندگی رویای ای می سازم از هر آنچه قلبم را آرام می کند و خودم را از ناپاکی ها و عناصر آزار دهنده جدا می کنم، اگرچه این زندگی رویایی در یک مامن 80 متری محصور شود. خودخواهی نیست چشم بستن به روی آسیب های اجتماعی مملکتم، توان تغییر و اصلاح را به تنهایی ندارم. پس به ناچارخود را پنهان می کنم و چشم هایم را می بندم و خودم را در فضای امن خانه ام زندانی می کنم. چه زندانی آرام و خوشبختی هستم.

(معلومه این پست و تو مترو نوشتم؟!!!)

تجربه اولین باران در منزل مشترکمان

امروز اولین قطرات باران شیشه پنجره اولین سرپناه مشترکمان را خیس کرد. خانه ای نه خیلی کوچک، نه خیلی بزرگ، که دوستش می داریم. خانه آرزوهای ماست. آرزو های محقق شده ما. یک چهار دیواری امن  که برای داشتنش ذوق می کنیم و می دانیم که اگر روزی مجبور شویم به دست مستاجر بعدیش بسپاریم خیلی برایمان گران تمام می شود. نمی توانم قبول کنم کس دیگری پا به خانه آرزوهایمان بگذارد. خانه ای که اولین تجربه های مشترکمان را در آن داشتیم. و می دانم اگر روزی از کنارش رد شوم بی اختیار قطره اشکی از چشمهایم سرازیر می شود.

فروردین 90

چه ذوقی برای چیدنش داشتیم. برای مونتاژ کردن میز ناهارخوری و تخت و نصب لوستر ها و راه اندازی یخچال و گاز و لباسشویی. اینکه مبل ها رو چه طوری بچینیم، میز را کجا بگذاریم و وااااااای میز توالتی که در واقع کنسول آینه است و در اتاق کوچکمان جا نمی شود را چکارش کنیم؟!

حالا خانه را چیدیم و یک ماه تا عروسی باقی مانده، کی دل رفتن را دارد؟ "یعنی بریم یک ماه دیگه بیایم؟" نه!

و ما ماندیم! ماندیم تا زندگی مشترکمان را بر خلاف عرف یک ماه زود تر از مراسم عروسیمان شروع کنیم. ماندیم که صبح عروسی مان با هم از خانه به سمت آرایشگاه و گل فروشی برویم بعد از صبحانه سر پایی و با عجله مان. تنها رفتیم و تنها برگشتیم و زندگی مشترکمان را به رسمیت شروع کردیم.

و الان بعد از پنج ماه تازه یاد می گیریم که میشود غذا را روی میز نه، روی زمین خورد. میشود گاهی در اتاق خواب نه، در هال خوابید، میشود جای جای خانه را اندک اندک کشف کرد و در همه نقاط آن زندگی کرد. این خانه  وجب به وجب آن اولین خاطرات مشترک ما را به امانت در خود ثبت می کند و به یادگار نگه می دارد. خاطرات زوجی که عاشقانه اولین های زندگی شان را در آن تجربه کردند.

من

خواستم اشتباه و افسوس از اردیبهشت ننوشتن و جبران کنم که یهو بی مقدمه از آبان شروع کردم به وبلاگ نویسی. می خواستم بهانه قشنگی برای شروع این کار داشته باشم ولی نشد. اردیبهشت گذشت و ماه های دیگه هم، 5 ماه و یک هفته از اون اتفاق رویایی و فراموش نشدنی می گذره. شبی با شکوه، تحقق رویاهای شیرین کودکی و نوجوانی: عروسی!

زندگی آرام و عاشقنه ما از شب 28 اردیبهشت 91 شروع شد و زندگی مون از صبح جمعه 29 اردیبهشت رنگ دیگه ای گرفت. زندگی کردیم و زندگی کردیم تاااااااااا الان که 5 ماه و یک هفته از اون روز می گذره. الان من یک زن متاهل 5 ماهه هستم که 3 سال منتظر این زندگی بودم. 3 سال انتظار برای زندگی با محبوبم. برای با هم بودن، با هم زندگی کردن، با هم نشستن، با هم برخاستن، با هم لذت بردن، با هم خندیدن، با هم گریه کردن، با هم تلاش کردن و بدست آوردن.قطعا وقتی 3 سال برای بدست آوردن چیزی بی قراری کنی، قدرشو میدونی و سعی می کنی از تک تک لحظه های زندگی مشترکت لذت ببری.

ایجاد این وبلاگ برای رسیدن به این اهداف بود: یکی ثبت لحظات زندگی با ارزشم، دیگری ارزیابی خودم و رفتارم تو زندگی و بالا و پایین کردن مسائل و مشکلات و درس گرفتن از آنها و از همه مهم تر یادگاری ای قطعا با ارزش برای کودکی که هنوز به دنیا نیامده.

بریم ببینیم چی میشه!