افکار مالیخولیایی
ده سال گذشت... من اینجام... یه زن خونه دار!
من به شدت با این مسئله دست به گریبانم. هر روز، هر روز... انگار دو نفر تو مغز من هر روز دارن با هم دعوا و بحث می کنن. یکی شون می گه تو یه زن خونه دار بی کار و بی ارزشی. تو لیاقت به درجات بالا رسیدن و نداشتی و تا آخر عمر باید فقط بپزی و بشوری و اتو کنی! تو لیاقت اون همه خرجی که بابات برای تحصیل رشته پر خرجت و تحصیلات تکمیلیت همراه با مخارج خونه و زندگیت تو یه شهر دیگه با هزینه های چند برابر رو متقبل شد و نداشتی، و همسر و فرزندت و خانوادت بهت افتخار نمی کنن.
اون یکی میگه من تلاش خودمو کردم. یک سال تمام به هر دری زدم نتونستم کار مرتبط با رشته مزخرفمو پیدا کنم، حتی سر کار غیر مرتبط با رشته ام هم رفتم و تعدیل نیرو شدم. از طرفی شرایط کنونی زندگی من و جایی که داریم زندگی می کنیم حقیقتا به من امکان کار کردن و نمیده. و در توان من نیست روزی 4-5 ساعت فقط تو رفت و آمد باشم.
بعد خودم و گول میزنم که نه عوضش من یه زن ایده آل برای همسرم هستم که وقتی خسته میاد خونه جلوش غذای گرم و خوشمزه می ذارم و با آغوش باز و لبخند و حوصله پذیراش هستم و وقتی بچه دار شدم یک مادر نمونه و تمام وقت براش خواهم شد و کودک معصوم و بی گناهم رو مجبور نخواهم کرد که ساعت 5 صبح بیدار شه که بره مهد کودک.
اینا همه حرف هایی بود که مامان وقتی تو تنگنا گیر می کرد برای دلداری خودش و در جواب سوال های دوره نوجوانی من به ما میزد!
من اونقدر خودمو درگیر این افکار کردم که فراموش کردم که با اینکه تو خونه ام ولی چقدر کمک حال همسرم تو انجام پروژه هاش هستم. بخش عمده ای از کار همسرم پروژه هایی هست که تو خونه انجام میده و تنها دلگرمیش تو قبول کردن تعداد زیادشون منم. خودشم بارها گفته که من به امید تو اینا رو می گیرم و اگه تو بهم کمک نکنی نمی رسم همه شو انجام بدم. من با اینکه خونه ام هزار برابر بیرون کار کردنم دارم کار مفید انجام میدم. کاری که نه استرس داره، نه صبح زود بیدار شدن، نه هر روز دیدن آدمهای جورواجور، نه درگیری و حرف و حدیث های تو محل کار، نه اتلاف وقت تو رفت و آمد و .... و مهمترین چیز اینکه واقعا کار یاد می گیرم در خلال کار کردن. چون هر شب همسرم اشتباهامو بهم می گه و کار یادم میده. ولی همیشه یه حسی بهم میگه اگه می خوای مفید باشی، اگه می خوای موفق باشی، اگه می خوای جایگاه اجتماعی داشته باشی، باید بیرون از خونه کار کنی که اسمت "زن خونه دار" نباشه. که وقتی خواستی بجای بعد از ظهرا صبحا بری باشگاه، منشی باشگاه با چشمای گرد شده ازت نپرسه که می تونی صبحا بیای؟ و تو ذهنش داستانی از زندگی من بسازه که این دختره حتما سر کار نمیره که می تونه صبحا بیاد پس حتما درسم نخونده و تحصیلات دانشگاهی نداره، پس حتما خانواده اش یا اونقدر فقیر بودن که نتونستن بفرستنش دانشگاه، یا اونقدر بی فرهنگ بودن که زود شوهرش دادن، یا خودش کودن بوده که نتونسته بره دانشگاه! ولی اون خبر نداره که من یه زمانی دارای شآن اجتماعی استاد دانشگاه بودم. و به مدت یک سال چندین نفر از دانشجو تا مسئولین دانشگاه هر روز برام دولا راست میشدن و استاد خطابم می کردن. اون خبر نداره که من همه مقاطع تحصیلیمو تا تحصیلات تکمیلی با افتخار گذروندم. اون خبر نداره که من ده سال فقط بخاطر درس و دانشگاه از خانوادم جدا شدم که در آینده انسان با ارزشی بشم.
با همه این تفاصیل من هنوزم با افکار مالیخولیاییم به شدت درگیرم.